تبليغاتX
اژدهای خفته
آهسته قدم بردارید!!من خوابم!!

واژه ها مدتهاست که در مقابلم رنگ باخته اند،کلمات تا روی زبانم می رسند وبعد قفلی میشوند وروی لبانم میخورند.اشکهایم از حلقه چشمم فراتر(فروتر؟) نمیرود،بلکه بغضی میشود برحنجره ام تا نتوان گریستن باشد مراونه توان فریادی حتا!چشمانم تمام خطوط را مرور میکنند ولی مغزم فرمان خطا صادر می کند.همه انگار غریبه اند نگاههای آشنایی که نمی دانم کیستند.انگار مسخ شده ام .اما این،من نیستم .

بارها نوشته ام وپاره کرده ام. بارها خوانده ام ولذت نبرده ام .دیگر حتا نمیدانم که حرف ربط را، ویرگول را ،علامت سوال را وحتا نقطه ودونقطه را در کجای جمله ام بگنجانم.

صداها را میشناسم هنوز اما اسمها وصورتها به خاطرم نمی آیندیا وقتی به خاطرم می آیند که دلگیرانه از کنارم رفته اند.

واما باز کنار تو آرام گرفتم تویی که پیش از این نمی شناختمت وهنوزهم ،تویی که نشناختیم وبعدها هم .در نگاهت، سکوتت، آرامشت وشنواییت رازی نهفته است که مرا به سخن گفتن می کشاند اما باز هم همان مزاحمان همیشگی حرفهایم را نا تمام میگذارند .با آن چشمان جستجو گر ومتعجب از رازی که بین من وتوست .مایی که یکدیگر را نشناختیم ونخواهیم شناخت .از کنارت بلند میشوم غریبه های کنجکاو جایم را پر میکنند آرزو میکنم که ...

نه در واقع آرزویی نداشتم که بیان کنم وباز همان بغض ناتمام بر سینه ام سنگینی میکندوفکر میکنم که باید بروم به جایی که همه مثل تو برایم غریبه باشند .شاید به صفحه ای دیگر ووبلاگی جدید بدون همه...

 

+ نوشته شده در  88/03/09ساعت 21:50  توسط منصوره  |