|
|
|
|
|
وارد قبرستان که میشوم یک لحظه وفقط در یک لحظه ،متنبه میشوم .شالم را جلوتر میکشم ،موهایم را که از پشت سر بیرون زده توی مانتو میگذارم و بعد شال را روی سرم محکم میکنم.بعد از تخته پولاد به پل خواجو میرویم وباز همان آش وهمان کاسه!!خدا ما را می بخشد؟؟
|
||
|
|
|
|
|
از قدیم گفته اند :هر شکست،مقدمه پیروزی است اما این روزها از بس دست به هرچی میزنم خراب میشه واقعن دیگه اعتماد به نفسم رو از دست دادم. برای من که هیچ کاری نشد نداره،دیگه خسته کننده شده که هرکاری را باید دوبار انجام بدهم بدتر از همه اینه که همه کارهایم به هم پیچیده شده .از یک طرف کار مغازه از طرف دیگرکارهای تولیدیم که دست تنها باید اداره اش کنم ودرس خواندن که نیروی زیادی از من میگیرد واین کلاسهایی که گاه وبیگاه پیش می آید ومن مشتاقانه ادامه میدهم ونقل مکان کردنمان که مزید بر علت شده وپیر مرا درآورده .نمیدانم تا کی باید این همه هندوانه را تنها با دودست بردارم. این روزها که میگذرد چه سخت وچه آسان ومن میدانم که روزی به این دلواپسیهایم خواهم خندیدولی الان بااین بی اشتهایی مزمن که ماههاست گرفتارش هستم با این وزن کم کردن های مدام که مرانگران احوالاتم کرده است با این سفر های خواسته ونا خواسته وبااین خستگیها، نمیدانم چگونه پایان پیدا میکند. وسوسه چیز بدی است ومن باید با آن کنار بیایم . وسوسه پول وکار ودرس خواندن که مرا تا دیر وقت بیدار نگه میدارد وصبح خروسخوان بیدارم میکندو خستگیهایی که تمامی ندارد وساعتهایی که آنچنان تند وسریع که من به گرد پایشان نمیرسم ودلنگرانیهایم برای تو که مرا از چرت کوتاه بعداز ظهرهایم چنان میپراند که لذت یک ساعت استراحت در سکوت را به سردردی عذاب آور تبدیل میکند. راستی برایم نگفتی که چهارشنبه ساعت سه بعد از ظهر کجا بودی؟؟هان؟؟ |
||
|
|
|
|
|
بیشتر بچه گی ما توی راه اصفهان گذشت؛ نه این که فکر کنید با هواپیما وقطار، نه با پیکان چهل ونه آلبالویی بابا. تازه توی جاده ای که اتوبان هم نبود ویه اصفهان رفتن ما یه نصف روز طول میکشید.معمولن نهار رو دلیجان میخوردیم توی رستوران بعثت که هنوز هم برای من وداداش پر از خاطره است. توی راه وقتی که حوصله مون سر میرفت ویا خوابمون نمیبرد ، مامان برای اینکه از صروصدا ودعوای ما دوتا خلاص بشه وحواس مارو پرت کنه تا راه برامون طولانی نشه باهامون بازی میکرد مثلن از ما میخواست که بشمریم توی راه چند تا درخت ،چند تا کامیون ،چند تااتوبوس هست خلاصه تموم راه ما رو مشغول شمارش میکرد. همه ی اینا رو گفتم تا برسم به اینجا که اون موقعها که ما مشغول شمردن بودیم ،هر وقت کامیون وتریلی از کنار مون ردمیشدبرای راننده ها دست تکان میدادیم وبعضی وقتها شکلک در می آوردیم .اون وقتها من فکر میکردم که راننده های این ماشینهای بزرگ خیلی آدمهای بزرگی هستند که پشت رل این ماشینهای غولپیکر با این فرمونهای بزرگ می نشینند.از همون موقع از آدمهای بزرگ خوشم اومد وهمیشه پیش خودم فکر میکردم که اگه یه روزی ازدواج کردم ، شوهرم باید از همین آدمهای بزرگ باشه.بچه گیهام خیلی آرزو داشتم که الان نه یادم میاد نه دیگه حوصله شون رو دارم ولی این آرزوم رو هیچ وقت فراموش نکردم .هنوز هم دلم میخواد شوهرم یه تریلی با یه کانتینر بزرگ داشته باشه و من هم کنار دستش همیشه توی سفر باشم . این هفته اخیر که همه اش توی سفر بودیم واز این طرف به اون طرف میرفتیم با نگاه دوباره به کامیونها ،دوباره دلم پر کشید به گذشته وآرزوهام به اون زمانی که فکر میکردم ،شوهر من باید یه آدم خاص باشه اونقدر که هیچ کس لنگه اش رونداشته باشه.زرنگ وسریع الانتقال باشه باهوش وبا استعداد باشه کسی باشه که تا تصمیمی میگیره سریع عملیش کنه وهیچ وقت بی عرضه بازی در نیاره!مردد نباشه وبدونه از خودش وزندگیش چی میخواد برای عوض کردن یه شیر آب،محتاج لوله کش نباشه. ودر کل قابل اعتماد هم باشه .هیچ وقت فکر نکردم که همچین آدم اصلن پیدا میشه یا نه؟؟هنوز هم نوی این همه سال زندگی به آدمی برخورد نکردم که حداقل بیست در صد این خصوصیات رو داشته باشه.آدمهای تک بعدی بد جوری من رو کسل میکنند .به قول سمیه:امیدوارم تا نمردم خدا یه همچین آدمی رو خلق کنه تامن لااقل حسرت به دل دیدن یه آدم کامل نمونم.یا کاش خدا یه کمپانی داشت تا من بهش سفارش ساخت یکیشون رو میدادم هیچ وقت یه آدم رمانتیک واحساساتی وتک بعدی نمی خواهم چون این آدمها حوصله ام رو سر میبرند .حالا همه اینا رو گفتم تا بگم لطف کنید پاپیچ من نشید من هنوز آدمی رو که برای یک عمر تکیه کردن لازم دارم حتا به چشم هم ندیدم |
||
|
|
|
|
|
در بی کرانه زندگی دوچیز ویرانم میکند : عینکی که هست ومیخواهم که نباشد و تو یی که نیستی ومیخواهم که باشی!! |
||
|
|
|
|
|
عجب دنیای مزخرفی دارند,دخترها!! تصحیح میکنم :عجب دنیای مزخرفی داریم ما دخترها!! |
||
|
|
|
|
|
میخواستم خیلی چیزا بنویسم اما حال خوبی ندارم میخواستم از سفرم بگم ومهمونی مخصوصی که به افتخارمون برپا شده بود .می خواستم از صفای حرم بگم واز صاحبخونه ای که من دلم براش تنگه واون دلش سنگه! میخواستم از این شلوغیهای این چند وقت بگم واز بی وفایی ها ! اما امشب چند اتفاق همه چیز رو به هم ریخت اول اینکه جوجه کوچولوی نارنجیم جلوی چشمم جون داد.مامان میگه برای اینه که من زیادی زیر شیر آب شستمش و اینکه گربه ی پرو جوجه صورتیم روبرد وخورد ومن چون چادر سرم نبود نتونستم بدوم دنبالش و جوجه ام رو پس بگیرم .از همه بدتر اینکه کیف سیدی سنگین رو که گذاشتم روی میز کامپیوتر یادم افتاد که اون دوتا جوجه دیگه رو لای پنبه پیچیده بودم وگذاشته بودم روی میز کامپیوتر . حالا من دیگه هیچی جوجه ندارم!! |
||
|
|
|
|
|
دارم میام دارم میام به خونتون به دیدن مردم مهربونتون همون خونه که برکت تو سفره شه.. هیچی اصلن بی خیال میام ولی نه با این شور وشر... |
||
|
|
|
|
|
امشب از باده خرابم کن وبگذار بمیرم مست از جام شرابم کن وبگذار بمیرم قصه عشق به گوش من دیوانه چه خوانی بس کن افسانه وخوابم کن وبگذار بمیرم |
||
|
|
|
|
|
جمعه روزیه که یکسال منتظرش بودم ولی الان دیگه نیستم .عادت ندارم نبش قبر خاطرات کنم ولی دلم میخواد برگردم به قبل از مرداد هشتاد وشش وسعی کنم دیگه سراغ تجربه کردن نادانسته هام نشم.حاضرم سال هشتاد وشش نکبت رو یک بار دیگه از سر نو شروع کنم ولی به شرط آنکه اینبار دیگه اشتباه نکنم.
|
||
|
|
|
|
|
دوروز دودر کردن مغازه،انچنان چسبیده که فکر میکنم با این بادی که به کمرمان خورده دیگر نتوانیم کما فی سابق در خدمت باشیم .تنبلی وگشت وگذار وشب گردی در شهر هم خوب میچسبد که ما وقتش را نداریم!!
|
||
|
|
|
|
|
بدجور* دلم می خواهد بروم دزفول .سر رود دز پاچه هایم را بالا بزنم تا زانو وپاهایم را بگذارم توی آب خروشان دز.بعد دراز بکشم روی ماسه ها وشنهای داغ وبه ابرهای آسمان خیره بشوم .فقط هر دفعه تو بیایی و یک سنگ بزرگ بندازی توی آب تا من خیس بشوم وبالاخره بلند شوم از جایم وپرتت کنم توی آبها تا وقتی در سرمای دم غروب میلرزی با هم سر مستانه بخندیم .نه! گفتم که زاینده رود را دوست ندارم .میترسم از هیاهوی آبها وآدمهایش و از ساحلش که مثل ساحل دز ،بکر وطبیعی ودست نخورده نیست . وجایی برای دستی بر آب زدن ندارد. فقط دل تنگ دزفولم وآن ضریح کوچک وبا صفای سبزه قبا وآن ایستگاه قطار کوچک اندیمشک که مرا به سوی تو می آورد. *بد جور یعنی اینکه: اگر کسی پیدا شود که مرا سریعن ببرد ،بی خیال درس وکنکور وکلاس و کار وحتا سالگرد فوت او می شوم ومیروم . بعد از امتحان این تنها حرفی بود که تونستم به هم کلاسیم بگم:حیف اون چشمای قشنگت دختره ی احمق ،آخه ادم واسه یه بار مردودی گریه میکنه؟؟ واقعن که مغزش به اندازه چشماش قشنگ نبود! |
||