|
|
|
|
|
حس گریه دارم اما مثل یک بغض،همین طور توی گلوم مونده .حتا وقت ندارم که سرم را بخارانم چه برسه به اینکه بنشینم یک گوشه واشکی بریزم .تازگیها فکر می کنم که افسرده شده ام اما وقت ندارم که خودم را درمان کنم نه با یک سفر، نه حتابا یک تجدید خاطره و نه حتاحوصله دارم که جواب تلفن های تو را بدهم .
از کوچکترین حرفی آنقدر میرنجم که گاهی حتا بدون خداحافظی یا صحنه را ترک و یا تلفن را قطع میکنم وآنوقت باز شروع میشود ،و من حوصله معذرت خواهی هایتان را هم ندارم. از این سالی که گذشت وبی تفاوت گذشت واز سالی که خواهد آمد وبی تفاوت خواهد آمد واز همه آدمهای دور وبرم آنچنان خسته ام که دلم می خواهد (از زمستان که گذشت)به یک خواب بهاری ـخرسی بروم وتا بهار آینده بخوابم. به هر حال عیده ونمیشه همین جوری گذشت:عید تون پیشاپیش مبارک |
||
|
|
|
|
|
دوست ندارم عید بشود .دوست ندارم که لحظه تحویل سال ماهی قرمز مرده روی آب آمده باشد.دوست ندارم با هیچ کدامتان به سفر بروم .دوست ندارم فردا که میروید بدرقه تان کنم.من فقط دوست دارم روزها بگذرند وبرسند به لحظه ای که دوستش دارم.لحظه ای که فقط و فقط متعلق به من باشد .دوست دارم چک لعنتی رابه تو پس بدهم وبگویم که من نیازی به لباس نو ندارم .من نیازی به خریدهای ابلهانه دم عید ندارم .من با کفشهای پاره به عید دیدنی خواهم آمد چون دوست ندارم با لباسهای نو ام بر فرق دیگران بکوبم .من اصلن عید را دوست ندارم . برایم فرقی نمیکند که لحظه تحویل سال کنار تو باشم یا سفره هفت سین یا در سفری به دور دستها.من دوست دارم در این لحظات در حرم باشم تنها،خودم ،تنها تا با خودم سال نو را شروع کنم .برای خودم شروع کنم. از این همه رابطه وضابطه وشلوغی دم عید آنچنان خسته ام که دلم می خواهد خودم را به دست بادی بسپارم تا مرا با خودش به بی کرانها ببرد.آیا چنین بادی هیچگاه خواهد وزید؟؟ |
||
|
|
|
|
|
فردا روز آخر ماست عزیزم.دلتنگیهای مرا تا بعد از سال نو نگه دار.تابعد از روز سیزدهم که دوباره ببینمت ودوباره به من پرتقال تعارف کنی وبگویی :بفرما خانم ومن لذت ببرم از این واژه ،که چه با صلابت بر روح من مینشیند که چه باور میکنم دخترم وچه لذتی دارد دختر بودن ،خانم بودن .
همیشه از این لذت فرار کرده ام چون تصورم از این واژه ناتوانی بود وهست .اما در کنا شما خود را باور کرده ام وجنسیتم را .دیگر در پی انکارت نیستم ای واژه! ای زن! ای دختر! در پی آن هستم که بیشتر بنمایمت ونماینده ی تمام وکمالت باشم . روز جمعه برای رای دادن به مدرسه ابتدایی کودکیهایم رفتم .دست جوهریم را با شیر آبی که قبلن قدم به آن نمی رسید ودیروز هم !شستم .توی لیست فقط نام سه زن بود ومن به آن سه زن رای دادم گرچه نتیجه انتخابات در شهر ما از قبل از انتخابات هم معلوم بود .این مهر دوم شناسنامه من بود. |
||
|
|
|
|
|
نمی دونم چرا یکهو دلم خواست یک وبلاگ با صفحه مشکی مکش مرگ ما داشتم از اونهایی که با خط قرمز خون چکان تویش بنویسم ویک عکس قلب قرمز گنده بگذارم که از تویش تیری خون آلود رد شده وزیرش بنویسم امون از جدایی وتوی نظرات وبلاگ دیگران هی تند تند بنویسم به کلبه عشق من و کچل خان هم سر بزنید و تویش حرفهای عشقولانه بزنم یکهو دلم خواست که عاشق یکی بشم که اون هم منو خیلی دوست داشته باشه . |
||
|
|
|
|
|
دیشب آرزوی مقدار متنابهی پول کردم که ناگهان طاق آسمان باز شد ویک عالمه پول قلمبه ریختند توی دامن ما.حال که این چنین مستجاب الدعوه هستیم ای کاش آرزوی دیگری کرده بودیم. پس دعا میکنیم که خدا دامن ما را فراختر،دلمان را پاکتروشادترواوقات فراغتمان را بیشتر گرداند که به حداقل یک خواب کامل حدود هشت ساعت(فقط هشت ساعت مداوم باشد لطفن) نیاز مندم. از دوست عزیزی که بی نشان وآدرس غلط گیری کردند صمیمانه تشکر میکنم اما این از مشکلات دخیل شدن زبان عربی در فارسی است. میگوییم «متنابه» اما مینویسم «معتنابه» سعی کنید "عین" را تلفظ کنید خواهید دید به چه وضعی دچار میشوید! |
||
|
|
|
|
|
همیشه از سیاست گریزان بودمَ،اصلن بدم میاد که وقت عزیزم رو صرف این کنم که فلانی چه کرده یا اون یارو قراره چه کار کنه اما چند روزیه که این اصغر آقا با اون آقای چشم سبزـ فضولـخوشگل(عیبش باعث نمیشه از قشنگیاش تعریف نکنم با اینکه بسیار زیاد روی اعصاب من راه میره)هی بحث می کنند وهی حرفای خنده دار میزنند ومن هی میخوام گوش نکنم اما نمیشه هم صداشون بلنده هم کلی پایه ی طنز داره .از همه اینا گذشته اصغر آقا منو یاد خیلی چیزای خوب میندازه که یکیش چیپس گوجه اییه ویکی دیگه اشو نمیگم چون خودم دلم براش تنگ میشه.
|
||
|
|
|
|
|
دوازده ساله که بودم برای اولین باربه تنهایی سوارموتورشدم وموتور برام خیلی سنگین بود،زورم نمیرسید اما به روم نیاوردم ترسیدم که بابا نذاره سوار شم برای همین موقع بالا رفتن از یه شیب تند احساس کردم دیوار داره به سمت من میاد واقعا ترسناک بود بعدش دیگه نفهمیدم چی شد ؟به غیر صدای فریاد چیزی نشنیدم ،من وموتورحسابی داغون شدیم . ترس باعث نشد که دیگه سوار موتور نشم ولی همیشه به طور ناخود آگاه از شیبهای زیاد میترسم .امروز که مربی منو برد به سمت یه شیب زیاد یه دفعه قاطی کردم دست وپام رو گم کردم اینبار به غیراز قیافه های خون آلود که همیشه جلوی چشامه،اون دیوار لعنتی باعث شد نتونم به موقع عکس العمل نشون بدم. رانندگی خیلی خوبه به شرطی که بتونی گذشته ها رو فراموش کنی |
||
|
|
|
|
|
به شانس اعتقاد دارم،اما به واقع نمیدونم چی هست چه موقع میاد؟ یه بار در میزنه یا اگه نبودیم دوباره هم میاد؟اما اینو میدونم که تو بعضی جنبه ها من آدم بد شانسیم ،نمونه اش هم اینه که ما اگه با کسی (بخونید پسری )نعوذ بالله دوست بشیم باید یه چیزی هم خرج کنیم یا خیلی هم که طرف لارژ باشه نهایت بخواد یه سیم کارت ایرانسل اعتباری برامون بخره اما توی دوقسط پولش رو ازمون پس بگیره ،اما همین شهره دختر بی ادب ،پرو ووقیح همسایه من نمیدونم مهره مار داره که هنوز هیچ چی نشده با با یه پسره کجا؟؟تو چت روم دوست شده طرف براش هی رد هم شارژ تالیا میفرسته تا خانوم باهاشون حرف بزنند نه اینکه من حسود باشم ها ولی کلن شانس هم خوب چیزیه ... البته من اگه میخواستم توی مغازه ام فرصتهای زیادی برای اینجور کارا داشته ودارم ولی موضوع اینه که شخصیت خونوادگی من وشهره کلی باهم فرق میکنه ! من برای اعتبار وآبروی بابام خیلی ارزش قایلم تا با این قبیل بچه بازیا آبروش رو به خطر بندازم ولی این چند وقته که با این دختره آشنا شدم خیلی چیزا دیدم که به روش نیاوردم مثلا چند روز پیش می خواست توسط من، سرمامانش رو گول بماله اما من که هیچ وقت نه لازم بوده سر مامانم کلاه بذارم نه لازم بوده دروغ بگم همچین سوتی دادم که فکر کنم مستی شارژ های مجانی تالیاش روازسرش پروندم حالا حداقلش اینه که چند روزی نمی تونه پاش رو از در خونه بیرون بذاره منم یه کم دلم خنک شد. نمیذارم کسی از من و مغازه سوءاستفاده کنه حالا یا از روی سادگی یا از روی ... تازگیا یاد گرفتم هر کاری رو تلافی میکنم ، البته فقط بدیا رو ، نمیدونم این خوبه یا بد؟؟
مهمون خوبه کم یاشه، خوشمزه باشه.تعدادش رو نمی گم کیفیت اومد ورفت منظورمه.مثل این مهمونای امروز ما حدودن یه ده - دوازده نفری بودند از مشهد، اما از بعد از ظهر که رفتند دلم براشون یه ذره شده یه ظهر و بعد از ظهر کوتاه وبه یاد موندنی وپر کار چون همه پذیرایی وبرد وآوردش مال من بدبخت بود چون هیچ دختری همراهشون نبود که لااقل بیاد به من کمک کنه (یه کم در این قسمت باید برام گریه کنید چون واقعن خسته شدم) |
||
|
|
|
|
|
چقدربده که توی بهترین ورویاییترین لحظات،که داری یه پلاتررنگی سی، چهل میلیونی رومجانی صاحب میشی وتوی سرت فکر می کنی که از فردا که تحویلش میگیری باهاش چه کارایی قراره انجام بدی، یهو از خواب بیدارت کنند که پاشو دیرت شده،مریضی امروز؟ چرا تا الان خوابیدی؟؟مگه نگفتی خیلی کار داری پس پاشو دیگه ... وتو بمونی ورویای دست نیافتنی وحسرت همیشگی یه پلاتر رنگی شش متری!! از همه جا بهترش تو بودی که باز توی خوابم نقش اصلی رو بازی میکردی نقش اولی که زود از صحنه خارج شد ولی من منتظر برگشتنش بودم........ اگه از خواب بیدار نمیشدم................ مکن از خواب بیدارم خدایا که دارم خلوتی خوش با خیالش
|
||
|
|
|
|
|
خوب که فکر میکنم می بینم که یهوقت، یه دیوونه، سنگی رومیندازه توی چاه که صدتاعاقلهم نمیتونند اونو در بیارند. حالا شده حکایت من.خودم یه بلایی سر خودم آوردم که حالاحالاها ازعواقبش راحت نمی شم.خودم کم بدبختی داشتم، دمعیدی، توهم شدی قوزبالای قوز!آخه یکی به من بگه بچه بیکاربودی،تو که این همه سال تلاش کرده بودی، چرا با دست خودت خرابش کردی؟؟خنده دارترش اینجاس که روزیهزارباربه خودت قول میدی که اصلا فراموش کنی، یادت بره ،دوباره با بهانه های واهی، هی زیرقولت میزنی.هر بار هم به خودت میگی که این بار آخره اینبار اگه زیر قولم بزنم فلانم وبیسارم ولی بعد میبینی که هم فلانی وهم بیساری!!چرا؟برای اینکه باز زیر قولت زدی. نه این که اراده ام ضعیف باشه، اما این حس دیوونگی منه که نمیذاره من این موضوع رو فراموش کنم .گفتم که خودم خواستم خودم به این باور رسیدم که به این کار نیاز دارم.اما الان فکر میکنم این اون کاری نبود که باید انجام میدادم وحالا هنوز هم مرددم وگرنه تا حالا تمومش کرده بودم.شاید هم محیط واطرافیانم باعث دامن زدن به اوهام من میشن.کاش عید رو بریم سفر.اصلا دلم نمیخواد که مثل پارسال بشینم وهی کاروانسرا داری کنم. خسته ام .دلم یه سفر دور ودرازمیخواد از اون سفر هایی که مقصد نداره ،خوب توی راهها بگردیم دوست ندارم، این سفرهایی که مقصد دارند.انگارآد م موظفه که برسه .ولی من سفررو به خاطر جاده دوست دارم پرنده رو به خاطر پرواز بارون رو به خاطر آسمون وبدتر ازهمه اینکه تو رو هم به خاطر خودم دوست دارم.اینه که همش فکر میکنم خودخواهی بیش نیستم.
یک غزل از آسمان سهم من است چشمهایی مهربان سهم من است می دمد تصویر تو در آینه بعد از آن آه وگمان سهم من است تا بهار گرم لبخند تو نیست غصه سرد خزان سهم من است بی قرار وقت دیدار توام گردش کند زمان سهم من است میرسی از دور دست آرزو اشک شوقی بی امان سهم من است رهایی دل بستگی به آسمان است. عادت پرنده هایی که قفس را به خاطره هجرتهایشان سپرده اند تو شبیه آسمانی ومن رهاترین پرنده ومقصد ما نقطه ای شفاف پشت دور دستها وآنسوی مرزها… |
||