تبليغاتX
اژدهای خفته
آهسته قدم بردارید!!من خوابم!!

من فرو ریخته ام...شبای رفتن تو...سلام من به تو ...شیشه پنجره راا باران شست...حافظا مرد نکونام نمیرد هرگز...بهتر بروی وبی خیالم باشی...919... فرزانه ...زهرا ... مهدی زاهدی...آقای یگانه ...یوسف کوچولو...واسه من گل نفرست...دیگه دوست ندارم...لیلا...به من نگاه کن واسه یه لحظه...گونه ی تب دار از من...مامور اداره برق...تولیدی...سفارش دم عید...حساب خالی...کیف بی پول...عید... کنکور...مسافرت...جواد ...محمد...امیر...جلال...مژگان...اصفهان ...آرامش...سردرد...کم خوابی ....وقت کم....بیدار شدن صبح زود....خونه جدید...جوجه رنگی...یه وجب خاک...ویترین...تست...مزاحم...کلاس بی موقع...ساعتهای ناگذر...چیپس فلفلی...سمیه ...............

 

  • آخیش راحت شدم وقتی چیزی توی مغزم لول میخوره نمی تونم بی خیال بشم ولی وقتی می نویسمشون دیگه یادم میره .الان که این چند خط رو نوشتم احساس سبکی میکنم حالا میدونم که توی سرم خلوت شده از فردا راحت به ادامه کارهام میرسم خوبیش اینه که فردا حتا یادم نمیاد که چی نوشتم !!
  • نمی دونم آدم داداش داشته باشه خوبه؟نداشته باشه خوبه؟پسر باشه خوبه؟؟دختر باشه خوبه؟؟دوست داشته باشه خوبه ؟نداشته باشه خوبه؟؟آرووم باشه خوبه ؟عصبانی باشه خوبه؟ساکت باشه خوبه؟نباشه خوبه؟اصلا اینا فرقی هم میکنه که باشه یا نباشه؟تازه از دست اون یکی راحت شده بودم که داداش اومده با این یکی....آدم اگه نخواد در دسترس باشه کیو باید ببینه؟؟باباجون برادرمهربون من همراه دوست ندارم!!به کی باید بگم ؟؟میگه نه، قول میدم شمارتو به کسی ندم،اولین کاری که کرده اینه که شماره روبه تمام برو بچه ها پخش کرده .حالا هی باید جواب بدم که نه، باور کن خودم میخواستم بهتون بگم م م م م م!!!!!
  • از تمام وسایل الکترونیکی بدم میاد .به جاش عاشق تمام وسایل مکانیکیم از اونایی که وقتی میبندیشون سه چها رتا پیچ اضافه میاد ولی دست آخر درست میشن مثل این وسیله های الکترونیکی هم نیستند که دست بهشون میزنی دیگه باید براشون فاتحه بخونیم.
  • امروز یکی از جزوه های قدیمم رو باز کردم ،توش نوشتم آی لاو سعید ولی هر چی فکر کردم یادم نیومد این سعید کی بوده؟؟اصلا وجود خارجی داشته یا نه؟به احتمال قوی این باید همون مهندسه توی صدرا سیستم باشه که آخرشم نتونست سیستمم رو درست کنه پس چرا من ازش خوشم اومده بوده؟شایدم...

 

+ نوشته شده در  86/11/30ساعت 22:29  توسط منصوره  | 

میخواستم‌گریه‌کنم،نفس تو‌ی‌سینه‌ام حبس شده بود،چشمهام می‌سوخت ولی یه لحظه هم نتونستم ببندمشون همیشه همین‌طوربود، مثل اون‌وقتی‌که اون داستانهای لعنتی رو میخوندم .

قلبم بدجوری می تپید،خودم بودم ولی فکرمی کردم که نیستم .توی افکارتوغرق بودم،نه انگار توی افکارخودم بودم، ولی فکر میکردم که توی افکار توام. انگاری من‌هم کنارتوایستاده بودم.مثل یه ناظرسوم، کسی که هست، روایت میکنه،ولی دیده نمیشه. همیشه همین‌طوربود، مثل اون‌وقتی که اون داستانهای لعنتی رو میخوندم.

صدام کردی، نشنیدم. نگاهم کردی، ندیدم. فقط حس می کردم که هستم، ولی نبودم همیشه همین‌طوربود مثل اون‌وقتی که...

+ نوشته شده در  86/11/30ساعت 8:11  توسط منصوره  | 

الان فقط اومدم بگم که متنفرم از آدمهایی که برای راه رفتن هم باید هلشون بدیم .آدمهای بی اراده ای که حال آدم رو اساسی....

امروز که هوا ابریه مطمئنم که روز من نیست .چون خورشید امروز برام طلوع نکرده .

بدجوری امروز دارم جای خالیت رو حس میکنم. لعنتی، کجایی؟

آرامش نوشت:وقتی عصبانی هستید ،هرچی که توی دستتونه یهو پاره نکنید،ممکنه اون چیز شناسنامه تون باشه ،اونوقت واویلا میشه.مثل من در کمال آرامش بیایید توی وبلاگتون چرت وپرت بنویسید وبه هر کی دلتون میخواد بد وبیراه بگید ،حتما بهتر میشید.

+ نوشته شده در  86/11/29ساعت 11:17  توسط منصوره  | 


به یه تزخیلی مهم درباب رانندگی رسیدم.به نظرم کسی که نتونه رقاص خوبی بشه نمی تونه راننده خوبی بشه ،در نتیجه من راننده خوبی نخواهم شد .

به هارمونی حرکات که فکر میکنم،نمی فهمم که چطور این آدمها در آن واحد هم میتونند دست وسرشون روتکون بدن هم پاوکمرشون رو وهم اینکه راه برند وبچرخند.

رانندگی هم همینطوره آدم هم باید فرمون روداشته باشه هم کلاچ بگیره هم دنده عوض کنه واز همه بدتر اینکه مراقب راننده‌های دور وبرش وپلیس سر چهار راه باشه وهم این کمربند های غیر استاندارد رو تحمل کنه .این اولین باریه که از یک کاری که هنوز شروعش نکردم اینقدر میترسم.

+ نوشته شده در  86/11/29ساعت 7:57  توسط منصوره  | 

دیشب آخروقت بود که داشتم فیزیک می خوندم یه دفعه حس کردم که همه مغازه داره میلرزه ،فکر کردم زلزله اومده سریع بلند شدم که فرار کنم که افتادم روی زمین.از جام بلند شدم .فکر میکنم از فشار کار زیاد باشه .تمام امروز رو روی پا بودم.شاید دیروز من خیلی سرحال بودم که طاقت آوردم .

دیروز بازار کادو خریدن داغ بود.یکی از مشتریا که( به چشم برادری) خیلی خوش تیپ بود ازم خواهش کرد که هدیه اش رو براش کادو کنم، اینم بگم که من اصلا بدجنس وفضول نیستم ولی دلم میخواست کادوهاش روببینم به همین خاطر قبول کردم .بینوا حسابی توی خرج افتاده بود(سلیقه اش هم محشر بود).بازهم میگم من اصلا بد جنس نیستما ولی حیف بود روی کادوش کارت نذاره ،اونم قبول کرد ،بعد گفتم شکوفه براتون بزنم؟؟قبول کرد. گل؟؟یادداشت تبریک؟؟...؟و...؟و...؟وقتی که رفت، پیش خودم فکر کردم آیا من‌بدجنسم؟؟نه نیستم ‍‍!!!ولی کلا بعضی وقتا دوست دارم با یکی کل کل کنم یا الکی چیزی رو که داریم( جلوی روی مشتری) بگم نداریم یا یه چیز دیگه بهشون قالب کنم یا وقتی یه نفر خیلی بی زبونه اذیتش کنم .ولی همه این کاراروبرای تنوع انجام میدم نه بدجنسی .همین کارهاست که منو سرپا نگه میداره وگرنه بارها خواستم عطای این مغازه روبه لقاش ببخشم وبذارم برم .

اینم بگم با اینکه اصلا بدجنس نیستم کلی‌خوشحال شدم که‌مسافرت مامان اینا کنسل شد آخه اون‌بدجنسا نمی‌خواستند منو ببرند چابهار. آی دلم خنک شد، آی دلم خنک شد .
+ نوشته شده در  86/11/26ساعت 8:26  توسط منصوره  | 

می‌رمند دوستانـمن!
                        آنگاه که کینه‌ای بر دلم سوار است،
                                                                  چونان شتری در مسیر رود.
+ نوشته شده در  86/11/23ساعت 20:39  توسط منصوره  | 


هنوز‌فکر می‌کنم که این‌دنیا‌یه توهم‌بزرگه و ما سایه هایی از آدمای حقیقی اون هستیم.من سوفیم یا هیلده؟؟!
+ نوشته شده در  86/11/22ساعت 20:41  توسط منصوره  | 

  • ظرفای نشسته چند ر‌وزه ،صبحانه: بدون نون تازه ،ظهر: ناهارازرستوران ،شب: شام فست فود،رخت خوابهای همیشه پهن ،همه اینا نشون دهنده ی اینه که مامان وبابا رفتند مسافرت.
  • امروز قرار بود که بیان.با عجله مغازه رو تعطیل کردم ،لباسام رو عوض کردم،رفتم مغازه داداش.از اونجا با هم رفتیم رستوران امید ،ناهار رو که خوردیم به محض رسیدنبه خونه افتادم به جون خونه. یه جاروی حسابی ویه گرد گیری جانانه کردم ،ظرفا رو هم شستم.خونه که برق افتاد، رفتم سر کار،ولی آدم باید دلش خیلی بسوزه که مامانش زنگ بزنه بگه:ماشین خراب شده امروز نمیاییم.
  • علیرغم اینکه این چند وقته فقط خوردیم وخوابیدیم،خیلی خسته ام چون صبحای زود بیدار میشم وبعد تا دیر وقت بیدارم چون تا نیمه های شب مشغول وراجی با داداش هستم.آخر سر هم نمی فهمیم کی خوابمون میبره.
  • این روزا نمیدونم چرا همه بی حوصله ودلتنگند .خسته شدم از بس قیافه‌افسرده وچشم گریون دیدم.من به شخصه فکر میکنم که خورشید هر روز به خاطر من طلوع میکنه. نهایت ناراحتی وغمم‌خلاصه میشه توی پنج دقیقه .چون همیشه امید وارم که یه فردایی هم هست.
  • امروز،همون کوچولویی که با خندهاش ،دل‌منو برده،باز اومده بود مغازه،البته بامامانش.شش ماهه شده یعنی دوماه از اون روزی که من آرزو کردم: کاش منم یه فسقلی داشتم، گذشته ،ولی از کوچولو خبری نیست!!
  • روزا خیلی تند تند دارند میگذرند .ولی ساعتها خسته کننده اند ،که هر یک ساعتش برام یه روز طول میکشه.اگه من سر گرم این کتاب واون جزوه نبودم شاید منم مثل دوستام افسرده میشدم خیلی خوشحالم که راهم رو پیدا کردم ،لااقل یه هدفی برای خودم دارم که به امیدش روزگارم رو بگذرونم.
+ نوشته شده در  86/11/20ساعت 20:52  توسط منصوره  | 

حرم یعنی آخرشبای جمعه .وقتی که هیچ کس جز خدا تورو نشناسه!

حرم (یک)
+ نوشته شده در  86/11/19ساعت 17:7  توسط منصوره  | 



علیرغم تفاوتهایی که داریم ،فکر میکنم این تفاهم‌ها خیلی‌خوبه. مگه نه؟؟


+ نوشته شده در  86/11/18ساعت 20:6  توسط منصوره  | 



ساعتا نمیگذرند. ولی روزا بدوبدو میان ومیرن. چه سری داره من نمیدونم؟؟
+ نوشته شده در  86/11/17ساعت 23:31  توسط منصوره  | 

هر چیزی،داشتنش لیاقت میخواد .
رک بگم: من خیلی بی لیاقتم که قدر دوستای خوبم رو نمیدونم وبعد ...

امروز منیره میگفت :نخند،وقتی می خندی آدم دلش میخواد بیاد پشت ویترین بگیره هی ماچت کنه .ولی من فکر میکنم این منصوره ،اصلا اون منصوره دوستداشتنی وتپل دیگه نیست .خودم هم دیگه جلوی آینه نمیرم تا روم به روی این دختره ی لوس نیافته.

امروز روز آخر نمایشگاه بود .بازم رفتم اونجا.ولی اینبار تنهای تنها.

حسین میگه :دیوونه ها رنگ ندارند .امروز بهش گفتم سلیقه کتاب خوندنم هم مثل انتخاب رنگمه.از همه جنس وهمه رنگ .از مکانیک وکامپیوتر وفلسفه گرفته تا شعر وادبیات و کمک درسی !!
کی وقت کنم اینا رو بخونم خدا میدونه .شاید بعد از کنکور!!

+ نوشته شده در  86/11/16ساعت 22:24  توسط منصوره  | 

انگار حس چشایی وبویایی من دوباره راه افتاده .
پریروز دوتا چیپس فلفلی وگوجه ای با یه دونه از این چیپس قرتیا رو در عرض دوساعت خوردم
و امروز
بوی لبوی داغ رو از فاصله دو کیلومتری دنبال کردم تا به مرد لبو فروش رسیدم
آیا من خوب می شوم؟؟
آیا من باز از فرط خوردن خواهم ترکید؟؟


پ ن : قلبم که به تپش می افته نفسم که به شماره می افته حس می کنم تو اینجایی . آن لاین میشم و رد پاتو میبینم .هرچند که میخوام بهت فکر نکنم اما مثل سابق این تویی که توی فکر منی.نمیدونم به این میگن حس ششم یا ...

+ نوشته شده در  86/11/15ساعت 20:13  توسط منصوره  | 

بی مقدمه عرض میکنم :

که از کلیه دوستان وعزیزانی که این چند ماه با آنها آشنا شده ام و چتی وکامنتی وایمیلی  وپیامکی باعث تکدر احوال آنها شده ام صمیمانه وملتمسانه تقاضای بخشش دارم .

 چون ممکنه، دفعه دیگه، فیوزبرق‌هم باعزراییل همکاری کنه ومن بمونم این‌همه‌حق الناسی که به گردنم مونده. عاجزانه می خوام که من رو حلال کنید .سومی ممکنه که ختم به خیر نشه!! من گفته باشم!!

+ نوشته شده در  86/11/14ساعت 19:30  توسط منصوره  | 

نمایشگاه کتاب ، اولین جایی که امسال بعد از این همه مدت رفتم .توش چرخیدم ،حرف زدم، خرید کردم ،لذت بردم وکلی گشت زدم.

××هنوز بوی کتاب من رو یاد شبای امتحان میندازه ،که یه جایی یواشکی، دور از چشم مامان، کتاب غیر درسی میخوندم.یاد کودکی ولحظه های شیرین هدیه گرفتن .
+ نوشته شده در  86/11/12ساعت 23:33  توسط منصوره  | 

جسم تو ،باز ورم کرده به روی تخت است.
سرد وبی روح اینبار...
پدرم قرآن خواند
مادرم سخت گریست
ومن اما،آرام

به سکوت ابدی وبدون رنجت،آفرین می گویم.


+ نوشته شده در  86/11/09ساعت 20:59  توسط منصوره  | 

ما همه چون برگیم

کاش پاییز شود

تک به تک زرد شویم

 

این چند روزه، حالم اصلا سرجاش نیست.رادیوروروشن کردم، یه کم دلم واشه، داشت ازدزفول میگفت، توی برنامه ایرانشهر.همهشو ضبط کردم .بی خیال درس وکتاب شدم. چند بار توی اون روز گوش کردم یعنی تا وقتی که باطری ام پی تریم ته کشید.

جمعه روهم که مثل چی بگم؟؟افتادم به کار خونه، آخه مامان مریضه .

شنبه هم که نرفتم کلاس. از آموزشگاه زنگ زدند که براتون جریمه درنظرگرفتیم .(مرده شور نظرشون رو ببره)

از همه بدتر امروز بود .صبح پا شدم زنگ زدم آموزشگاه بقیه کلاسا رو کنسل کردم. بعد تلویزیون رو روشن کردم بعد از اخبار تو رو دیدم :من فلانی هستم بچه دوم خونواده .شماره ام  اینه! بعد کلی زحمت که برای فراموشی کشیدم، اینم عاقبتش. آخه بچه جون تومگه درس نداری که کارت شده بری روی اعصاب من؟؟

بعد هم از دست زهرا حسابی کلافه شدم آخه اونم دیده بود تو رو!می دونی، تصمیم دارم اینبارکه میریم کوه، حتما زهرا رو از کوه پرت کنم پایین!به خودشم گفتم. بیچاره اونقدرناراحت شد که دو دقیقه( فقط دو دقیقه) ساکت شد.به قول یکی که میگه از درودیوار واسه دل میباره میباره خدا میباره

 

+ نوشته شده در  86/11/07ساعت 21:26  توسط منصوره  | 

آرزوی یک پدر بزرگ_پیر سرپا وپر حرف کردم که هی برام حرف بزنه ومن گوش نکرده بگم :آره آره واون هی ذوق کنه که چه نوه خوبی داره وبازم برام حرف بزنه.
+ نوشته شده در  86/11/04ساعت 20:54  توسط منصوره  | 

دیروز یه کارت قشنگ از دزفول برام رسیده .از اینکه ندا تولد من یادش بوده خیلی خوشحال شدم .دلم برای لهجه لری –جنوبی ندا وخونوادش تنگ شده .نمی دونم عید امسال میریم اونجا یا نه؟ ولی چند وقته که دلم هوای باغ پرتقال بارونای سیل آسای دزفول حرم سبزه قبا(ع)ولب رود دز رو کرده هوس آسیاب خرابه ای که تو دستمو گرفتی تا سر نخورم بیافتم توی رودخونه ومن ازاین که مثل دخترای بی عرضه باهام رفتار کرده بودی بهم بر خورد ودو روزباهات قهر کردم وتو ندا رو فرستادی برای منت کشی ومن چه کیفی کردم وقتی کلید موتورت رو دادی برای باج وما هم رفتیم باهاش یه دور مشتی زدیم .

روی کارتی که ندا فرستاده خصوصیات متولدین بهمن رو نوشته برام جالبه با بعضیاش در مورد خودم موافقم وبا بعضیاش نیستم ولی خیلی خوشحالم که ندا منو یادشه هنوز.

 زن متولد بهمن:

 
کنجکاو وغافلگیر کننده. دارای حس پیش بینی وسریع الانتقال.رفیق باز وکم علاقه به آداب زناشویی .غیر قابل پیش بینی .دوست دارد همسرش اورا در تعقیب هوسها وافکارش آزاد بگذارد(مثل بابا). عشقش بسیار آتشین واما خواسته هایش مبهم است(از نظر من عشق اصلا معنی نداره) .ناآرام وپر هیجان .اهل عشق افلاطونی نیست (تازگیا دارم به این موضوع علاقه مند میشم).رفتارش متعجب کننده است .با هر مجلسی جور در می آید. حسن نیت زیادی دارد وکمتر اهل سوء ظن است(من در این مورد کاملا برعکس عمل میکنم همیشه داداش رو چک میکنم تا دست از پا خطا نکنه با اینکه ازش کوچکترم) در آن واحد هزار فکر از ذهنش عبور میکند هرگز دلش برای کسی تنگ نمی شود(تازگیا حساب کردم تو دنیا فقط ده نفر رودوست دارم واز این ده نفر دلم برای دو تاشون تنگ میشه که جفتشون هم اسم هستند)فقط در شرایط استثنایی ممکن است با روابط زناشویی خو بگیرد(شرایط استثنایی اصلا وجود نداره ) بسیار تک رواست دوستانش را هر از گاهی عوض می کند(دوست دائم ندارم که بخوام عوضش هم بکنم بسته به حال واحوالم هر روز بایکی دوست میشم) ظاهری فریبنده وبا نمک دارد (این دیگه خودم منم!!).نحوه سخن گفتن خوبی دارد(وای ی ی) .توان گفتن احساسات درونی را ندارد(اینو راست میگه واقعا ).قدرت زن متولد بهمن در آینده نگری واقعا شگفت انگیز است.

+ نوشته شده در  86/11/03ساعت 22:10  توسط منصوره  | 

امروز عجب روزی بود( برخلاف روزای دیگه ی این ماه کههر کدومشون به اندازه یک سال بودند طولانی وسخت و ناگذر)به سرعت گذشت .

از صبح تصمیم داشتم به هیچ تلفنی جواب ندم اما همین که خواهرم از این راه دور تلفن کرده بود شرمنده شدم ودلم می خواست صدای نباتم رو هم بشنوم که این روزا حالش خوب نیست.

تلفن دوم رو هم نمی خواستم جواب بدم ولی صدای سمیه همیشه از پشت تلفن آرامش بخشه!!

سومی شوهر خواهرم بود که هر وقت تلفنش رو جواب ندادم ضرر کردم .

چهارمی اون یکی خواهرم بود که با کوچولوهاش از اصفهان زنگ زده بود دل اونا رو هم نشکستم !

پنجمی اون یکی سمیه بود که این چند روز سرما خورده بود و خودم می خواستم باهاش تماس بگیرم که خودش زنگ زد .

ششمی هم نرگس بود البته وقت گرفت که حضوری برسه خدمتم.

هفتمی زنداداش بود نمیشد گوشی رو بر ندارم وگرنه می گفت حتما می خواستم خواهر شوهر بازی در بیارم!!

با هر کدومشون که یه ربع هم حرف زده باشم خب روزم شب شده ومن نه رسیدم که امروز مبحث مشتق رو تموم کنم ونه اینکه بفهمم روزم چطور شب شده.

پیام همه تلفنها یکی بود بماند از اونها که واقعا جواب تلفنشون رو ندادم واونا که اومدند خونمون!

ولی خانمها آقایون دوستای عزیز لطفا توی خرید کادو تجدید نظر کنید چون من نا خواسته وبه طور جبری حداقل سه سایز کم کردم لااقل بیایید همدیگرو ببینیم تا من مجبور نشم توی این سرما برم یه خیاط پیدا کنم تا کادو هاتون رو اندازه ام کنه.

پ ن :اصلا اونا رو نگفتم که بهم تبریک بگی اونم تو عزای حسین(ع) که همه کائنات عالم در غم واندوهند. اونا رو برات گفتم تا بدونی چه اندازه دلم برات تنگ شده وتو میگی که بهتره که نشه ومن توی این یک ماه تمام تلاشمو کردم که نشه اما نشده نتونستم.واقعا دلم می خواست مثل همیشه با حرفات , هنوز امید نداشته من باشی اما نمیدونم که تو چی فکر می کنی؟؟

پ ن 2:همه رو میتونم درک کنم جز خودم رو شاید راسته که متولدین بهمن غیر قابل پیش بینی هستند چون خودم هم نمی دونم که چی می خوام واقعا؟؟

 
+ نوشته شده در  86/11/02ساعت 22:46  توسط منصوره  | 

فکر میکنم "سوفی" وار در توهم این زندگی نکبتی چند ساله که دارم دور خودم میچرخم وحالا در آستانه بیست وپنج سالگی فهمیده ام که توی این شش سال که فکر میکردم تمام بازیهای زندگی رو بردم .باخته ام!
خصوصا توی این بازی آخر که خودم به طرز احمقانه ای شروع کردم وتو به روش بی رحمانه ای تمام کردی .ومن هر چه تلاش میکنم نمی تونم که فراموش کنم چقدر دل تنگی سخته پسرم . کاش لا اقل این بغض می شکست یا من آلزایمر می گرفتم و ...
+ نوشته شده در  86/11/01ساعت 9:18  توسط منصوره  |