تبليغاتX
اژدهای خفته
آهسته قدم بردارید!!من خوابم!!

امروز کلی یادت کردم. نه !!فکر نکنی دلم هواتو کرده .من فقط دلم هوای باغ مخفیمون رو کرده .همون که فقط من و تومیدونستیم که کجاست. همون باغی که فقط یه درخت داشت ویه جوی آب. همون جویی که اونقدر گود بود که حتا نمی تونستیم دستای کوچولومون رو توش بشوییم.

یادته یکی از درای چوبی امامزاده به باغ ما باز میشد. همون باغی که توی رویای بچگیمون فکر میکردیم هیچ کس ازش سراغ نداره یادته روی دیوارای باغ ما پر بود از خاطرات ونقاشیهایی که ما فکر می کردیم کار آدمای غارنشین بوده .یادته از باغمون که بر میگشتیم و مامان می پرسید: شما دوتا کجا بودید؟ما فقط می خندیدیم .

یادته کنار اون درخت توی باغمون چه قولی بهم دادیم ؟ قول دادیم که هیچ وقت بزرگ نشیم .هیچ وقت یادمون نره درباغمون از کجا باز میشه .قول دادیم که یه روز یه ذغال بیاریم روی دیوار باغمون از خودمون بنویسیم. .یادته؟؟

اما تو چه کار کردی؟زیر قولت زدی بچه جون. بزرگ شدی .غریبه شدی و منو تنها گذاشتی . میدونی من چکار کردم ؟من هم تو رو فراموش کردم حالا دیگه برای رسیدن به اصفهان و دیدنت لحظه شماری نمی کنم .حالا دیگه وقتی نزدیک به خیابونتون میشم قلبم شروع به تپیدن نمی کنه .دیگه اصلا دوستت ندارم .امروز هم اصلا به یاد تو نبودم یاد باغمون بودم که حالا دیگه تنها مال خودمه .نه میدونی یاد باغمون هم نبودم امروز به یاد خودم بودم . فکر کردم که قراریه نفره نمیشه من هم باید بزرگ شم باید عاقل بشم باید یه فکری برای خودم بکنم .میخوام باغمون رو با همه خاطراتمون با هم به مزایده بذارم .می فروشمش و می رم ...

+ نوشته شده در  86/10/25ساعت 22:24  توسط منصوره  | 

دم در بایست .بذار خوب دستات سرد بشه. بعد بگیرشون زیر طاق آسمون تا دستات پر بشه از پولک .اونوقت بیارشون نزدیک. خوب بهشون نگاه کن. زودباش! تا هرم گرم نفسات آبشون نکرده بگو:


فتبارک الله احسن الخالقین


پ ن : بچه ها می خوان برای تولدم ببرندم آیس پک بخوریم . خودم قول داده بودم اما یادم نبود که تولدم میافته توی محرم اونم درست یک روز بعد از عاشورا . جمعه به صرف ایس پک مهمون من آدرس:تنها آیس پک فروشی شهر قم زمان:اولین جمعه بعد از عاشورا (ورود برای عموم داییم و عمه ام آزاد است. خاله ندارم )


+ نوشته شده در  86/10/23ساعت 19:18  توسط منصوره  | 

آره، میدونم که دیگه همچین برفی گیرم نمیاد. میدونم که سالهاست که حسرت همچین روزایی رو داشتم، ولی چه کنم که دل ودماغ برف بازی ندارم وهرچه قدرکه زنگ بزنی که پاشو بیا بیرون برف بازی کنیم ،به گوشم نمیره .

 آره میدونم که توی کوچه هیچ کس نیست وجون میده که هی لیزبخوریم وکسی نبینه، اما من حوصله ندارم .

نمیدونم این همسایه ها با اینکه همه پشت بومشون ایزوگامه برا چی هی پارو میکشند، این برفا رو، هی میریزندشون توی کوچه که بعدا یخ بزنه وهی ما بهشون فحش بدیم!!

باز انگار یکی پاگذاشته روی قفسه سینه ام نفسم به سختی بالا میاد.

دارم فکر میکنم برم مغازه ،لااقل کتابهام رو بیارم ،دیگه فرصتی نمونده و من باید موفق بشم، من حتما موفق میشم ،من مطمئنم که موفق میشم. من همیشه به خودم ایمان دارم .

+ نوشته شده در  86/10/22ساعت 11:47  توسط منصوره  | 

چند روزیه که اجازه ندارم بیشتر از یکساعت سر سیستم بنشینم . با این برفی که همه رو خونه نشین کرده واقعا مجازات جانکاهیه . کتابهام رو هم سرکارم جا گذاشتم فقط تنها کاری که امروز کردم خوابیدن بوده ...
توی شهر هم که قحطی اومده نانوایی جای سوزن انداز نیست و مغازه ها همه خالی از جنس شده البته اوناییشون که باز هستند.

بابا میگه فکر کردی معتاد یعنی کسی که مواد مصرف میکنه ؟؟نه جونم کاری که بهش عادت کنی ونتونی ترکش کنی اعتیاده از امروز حق نداری زیاد پای این کامپیوتر بشینی فهمیدی ؟؟
من هم مثل یه بچه سر براه گفتم چشم! الان هم اصلا سر سیستم نیستم که!

+ نوشته شده در  86/10/21ساعت 18:7  توسط منصوره  | 

 

            من نمی دانم چیست؟؟

                                             آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست.

+ نوشته شده در  86/10/20ساعت 21:37  توسط منصوره  | 

 

سوء تفاهم ،خیلی چیز بدیه!!

 

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 21:49  توسط منصوره  | 

زنگ میزنه، میگه :بازم میری کلاس؟ بلا، نمیگی کلاست چیه؟

 میگم :نه، سکرته !!به هیچ کی نگفتم که کجا میرم، ولی وقتی گواهینامه ام رو بگیرم، میگم کلاس چی میرم!!!

میگه : وای ی ی ی ،من که نفهمیدم، تو، آخرش کلاسـ چی داری میری!!

پ ن : سرسره بازی بعد کلاس روی برفای یخ زده ،تنها بهوونه ایه که منو به رفتن وادار میکنه،مثل اونوقتا که میرفتم مدرسه ،صبح زود از خونه میزدم بیرون تا روی یخها سر بخورم وقلبم بریزه پایین وقتی نزدیک بود کله پا شم!!

+ نوشته شده در  86/10/18ساعت 20:14  توسط منصوره  | 

تو این هوا یه تاکسی دربست گیرت نمیاد ،اونوقت، وقتی یه نفر گرمای ماشینش رو با تو تقسیم میکنه اونقدر خوشحال میشی که به جای کلاس اشتباهی میری تو رستوران کناریش واز خجالت سرخ میشی ومیگی: ببخشید، آموزشگاه - ...* کجاست؟؟؟

*اسم آموزشگاه رو نمیگم چون هم تبلیغ میشه هم خودم لو میرم!!

+ نوشته شده در  86/10/17ساعت 19:58  توسط منصوره  | 

 

چه دوره زمونه باحالی شده! برا هر کی نظر میدی، زود توی مسنجر ادت میکنه.

+ نوشته شده در  86/10/16ساعت 18:33  توسط منصوره  | 

یه آدم بی جنبه هم پیدا نمیشه بریم برف بازی کنیم توی این برف قشنگ که منو دیوونه کرده امروز!!!
+ نوشته شده در  86/10/16ساعت 9:55  توسط منصوره  | 

دیشب به سمیه گفتم گذر زمان همه چیزو تموم میکنه!!با این حرفم آروم شد .ولی من نمیدونم چرا بعضی وقتا یه حرفی میزنم که خودم بهش معتقد نیستم!!

 

 

پ ن :به اصرار سمیه این کلاس لعنتی رو شروع کردم .اگه به خاطر استاد خوش تیپش نبود وسط کلاس ول میکردم و میرفتم بیرون!!

پ ن :به نظر من ،بدترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است!!

+ نوشته شده در  86/10/15ساعت 22:51  توسط منصوره  | 

میگه :یه چیزی بگو. اما عزیزم !من خسته تر از اونی هستم که بهت بگم پاتو از روی قفسه سینه ام بردار می خوام نفس بکشم .

+ نوشته شده در  86/10/15ساعت 20:10  توسط منصوره  | 

قلبی که به تپش میافته چشمایی که پرده اشک میگیره دلی که تنگ میشه .سمیه میگه اینا نشون عشقه.من  بهش گفتم : نه اینا خریته ! عشق یه چیز دیگه اس !! میگه تو آدم نمیشی!! میگم این آقای دکتر تو رو رسما دیوونه کرده !! میگه عاشقشم!!

+ نوشته شده در  86/10/14ساعت 20:6  توسط منصوره  | 

حرم یعنی جایی که هیچ کس نگه چرا گریه می کنی؟؟
+ نوشته شده در  86/10/14ساعت 14:51  توسط منصوره  | 

دعایی که از تلویزیون پخش می شد و حرفایی که با تو زدم ، منو به اشک ریزونی انداخت که تو این چهار سال اصلا به یاد نمیارم که همچین چیزی رو دیده باشم .کاش همه لحظه های دلتنگیم مثل دیشب باشه توباشی ومن ،من باشم و اشک ،اشک باشه و...
+ نوشته شده در  86/10/13ساعت 22:41  توسط منصوره  | 

پ ن خ **:این پست رو در پاسخ به نظر خصوصی الون مانی اندر لاین دوهزار ودو به سبک دوست از دست رفته ام (فراری ) می نویسم .

آقا یا خانم مانی تنها اندرلاین دوهزارودوازاینکه شما تازه با این وبلاگ آشنا شدید،جای بسی خوشحالی می باشد, اما بدانید که اینجا دفتر خاطرات الکترونیکی من می باشد وکاملا خصوصی می باشد. چون در دفتر کاغذیم هرچه می نوشتم،توسط برادرم خوانده میشد وسوء تعبیر، به همین دلیل اینجا می نویسم وبرایم مهم نیست ،غریبه ها چه فکر میکنند. اما در خصوص اینکه برای من آی دی گذاشته اید: خدمتتان عارضم که ما همان یکبارهم که با همان دوست عزیزمان چت کردیم وبعد از مدتی ایشان گریختند، بسیار نادم وپشیمانیم و پشت دستمان را هم داغ میکنیم که دیگر با کسی چت نکنیم ،چون دل تنگی بعدش ما را می کشد و از بی وفایی ها بسیارغمگین خاطریم و اگراغراق نکنیم رو به موت می باشیم ان شاءالله .در ضمن شما به راحتی آب خوردن می توانید یک وبلاگ شخصی در بلاگفا برای خودتان دست وپا کنید ولزومی ندارد در کنار اراجیف ما ،شما قلم بزنید خودمان هم عنقریب اینجا را تخته خواهیم کرد. در ضمن ایمیل ما موجود است اگر با این همه توضیح بازهم خواهان نوشتن درکنارما هستید می توانید عکس تمام رخ ومشخصات کامل خود را ایمیل کرده تا ما با هوشیاری کامل تصمیم بگیریم.
**پ ن خ : پاسخ به نظر خصوصی یا پی نامه نویس خر است.
+ نوشته شده در  86/10/13ساعت 0:8  توسط منصوره  | 

گفتم :حالا که داری میری ،لااقل منو حلال کن.برگشت .سرم رو گذاشت روی پاش ،لیوان آبی که روی میز بود ،ریخت توی حلقم، بعد چاقوشو از جیبش در آورد و ...پخ پخ
+ نوشته شده در  86/10/11ساعت 23:36  توسط منصوره  | 

اسم امروز رو میذارم روز کشف اسرار.

امروز بدون اینکه بخوام فهمیدم بهترین پسر کوچه از بهترین دختر کوچه خوشش میاد و مامانشو برای خواستگاری فرستاده .حالا مامان گیر داده که این یکی رو نباید رد کنی!!اما من الان وقتی برای ازدواج ندارم حتا اگه خود ... هم بیاد خواستگاری !!!!!

امروز فهمیدم که بابا ومامان لیلا با هم پسر خاله،دختر خاله اند .

امروز فهمیدم که .....

 

 

+ نوشته شده در  86/10/11ساعت 23:30  توسط منصوره  | 

 

 

سلام

امیدوارم که حالتان خوب باشد، اگراز احوالات اینجانب خواستارباشید بحمدلله ملالی نیست ،جز دوری شما !!(البته خودمان می دانیم که شما نه در آسمان بلکه برروی زمین ودر همه حال وهمه جا کنار مایید ولیکن این ماییم که نمی فهمیم)

الان که این نامه را برایتان می نویسم، دوسه روزی میشود که از خوشحالی در پوست خودمان نمی گنجیم ومانند بچه ها ذوق کرده ایم وصد البته که باید زودتر خدمت میرسیدیم ،برای دستبوس چون شما هر چه باشید خدایید وبا لطف خدایانه گره از کارما گشوده اید واین حلقه اسارت را از دور انگشت ما باز کرده اید، اما چه  کنیم که خیل زیادی از قوم مغول وتاتار که مشغول تاراج هستی پدرجان بودند در کاروانسرایمان اقامت داشتند وما نتوانستیم از شما تشکر بنماییم.

راستش را بخواهید یک چیزی می خواهیم بگوییم اما رویمان نمی شود ،ولی ازآنجا که شما همه چیزرامیدانید  پس  می گوییم:

ما ازهمان چهار سال پیش که شما را دیدیم بدجورعاشقتان شدیم اما عشقمان یک طوری است که خودمان هم خنده مان می گیرد، یعنی: وقتی که در خوشی وشادی به سر میبریم شما را کمی فراموش میکنیم وبه خودمان مشغول می شویم اما تا مشکلی برایمان پیش می آید، یاد عشق وعاشقی وحرم وجمکران می افتیم.

 صد البته این بار آخری را هم شما میدانید وهم خودمان که اصلا به یاد شما نبودیم ولی این شما بودید که با بزرگواری خداگونه تان این یوغ اسارت را از انگشت ما باز کردید و ما را در راستای اینکه هدفمان بسیار مورد قبول شما می باشد امیدوارترکردید بنابراین از امروز سختتر به درسهایمان چسبیدیم ودرس خواندن را به همان سبک وسیاق قبل ادامه خواهیم داد.

خدای خوب وعزیز

شما آنقدر بزرگوارید که می خواستم یک گله هم از شما بکنم شما که خودتان می دانید در فکر وقلب بندگانتان چه می گذرد پس چرا ما باید هی غرورمان را زیرپا بگذاریم و سرنمازبه شما بگوییم که چه می خواهیم وچه نمی خواهیم؟؟

 

**

 

خدای خوب ودوست داشتنی

باز هم به شما می گوییم که هر چه خوبی هست ما از شما خواهانیم .بیش از این سرتان را درد نمی آوریم.

 

**چون گله مان شخصی بود سر نماز می گوییم.

زیاده جسارت است

بنده پر توقع وفراموشکار شما

منصوره

۸۶/۱۰/۱۰

 

+ نوشته شده در  86/10/10ساعت 21:36  توسط منصوره  | 

ومن دراوج تلاشی مذبوحانه برای اثبات خودم با اولین احمقی که سر راهم قرار گرفت ازدواج خواهم کرد .

ودر اوج شیرین ترین لحظات زندگی او ... با گریه های شبانه ودر تنهایی به حماقتم لعنت میفرستم.

+ نوشته شده در  86/10/06ساعت 22:31  توسط منصوره  | 

یه روزمیای سراغم که خیلی وقته رفتم

 هزارهزاربهونه ازاون نگات گرفتم

 این روزا رو یادت باشه یه وقت نگی نگفتی

 اون روزا دورنیست که به یاد من بازم نیفتی

یه وقتی برمیگردی که فایده ای نداره

 هرچی سر‌‌م آوردی دنیا سرت میاره

این آهنگ مهستی رو خیلی دوست دارم ورد این روزام شده.

+ نوشته شده در  86/10/02ساعت 22:16  توسط منصوره  | 

معتادو رودیدین میبندند به تخت !!من الان حال همونا رودارم !!چند وقتی بود که یه بازی مسخره کامپیوتری تموم وقتمو گرفته بود از روزی که از روسیستمم پاکش کردم وسی دی نازنینشو شکستم انگار دو تا حس متضاد دارم مثل مادری که بچه ی عزیزشو میذاره سر راه ،هم دوستش داره وهم مجبوره که ترکش کنه !!منم همین طوری شدم از یه طرف با اراده ی آهنینم در مقابل خرید سی دی جدید مقاومت میکنم از طرف دیگه تمام بدنم درد میکنه (مثل معتادا)الان درست ۳ روزه که بازی نکردم

وقتی پاکش کردم مثل نادر شاه افشار از فتح خودم شاد بودم اما الان ...من دلم میخواد بازی کنم

 

 

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 23:20  توسط منصوره  | 

دیروزکه کادوی سمیه روبهش دادم بغلم کردوگفت :خیلی خوشحالم که خوب شدی!!گفتم چه جوری شدم مگه؟؟گفت کادو خریدنت مثل دخترا شده!!راست میگه این اولین بار توی عمرم بود که دستبند پسندیده بودم!!

خیلی بهمون خوش گذشت .اگه قرار نبود برامون مهمون بیاد اصلا دلم نمی خواست برگردم خونه .تا تونستیم غیبت کردیم از گذشته ها و از...

تازه دیروز به این نتیجه رسیدیم سه تایی که تمام متولدین ۶۰ به بالا(نمیدونم شایدم پایین خلاصه هم نسلای خودم رو میگم) همشون دیوونه اند اولینشون هم ...ولش کن بابا بی خیال!!

شب یلدا هم تموم شد ومن باز کارای نیمه تموم پاییزو برای زمستون اوردم اما قول دادم که همه رو یه هفته ای تموم کنم اگه تنبلیام بذاره!

خیلی بده که آدم بخواد خوب باشه، اون وقت باید هیچ حرفی نزنه دیروزمن دخترخوب مامان شدم هرچی غر زد ساکت فقط گوش کردم وهی توی کارا کمک کردم، بعد خاله جون مهربون شدم وبا تمام خستگی با جلال توپ بازی کردم وتا آخر شب همه پذیرایی ازمهمونا روبه عهده گرفتم تازه از این یک ثانیه اضافی دیشب نهایت سود استفاده رو بردم چون با دختر آقای امیری (مهمونمون)نشستم وجبر خوندم اخی چقدر خوب بود زود یادم اومدوقتی درس میخونم دیگه یاد هیچی و هیچ کی نمیافتم  وقرارگذاشتم برای جمعه ها که باهاش حسابان بخونم فکرمیکنم که به پیشرفت خوبی رسیدم .

 دیروز به این نتیجه رسیدم که بچه خیلی خوبه اما نه بیشتر از یک ساعت!!!!!!!!

دیشب من برای همه فال حافظ گرفتم .با توجه به روحیاتشون براشون معنا میکردم که کلی باعث خنده شده بود اما نوبت خودم که شد با دیدن فالم اشک توی چشمم حلقه زد (من دختر شدم؟؟)

 

بوی خوش تو هر که زباد صبا شنید

 از یار آشنا سخن آشنا شنید

ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن

 کاین گوش بس حکایت شاه وگدا شنید

یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان

 دل شرح آن دهد که چه گفت و چها شنید

اینش سزا نبود دل حق گزار من

 کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید

محروم اگر شدم زسر کوی او چه شد

 از گلشن زمانه که بوی وفا شنید

حافظ وظیفه تو دعا گفتن است وبس

 در بند آن مباش که نشنید یا شنید(مگه من ازت چی خواستم ؟؟)

پ .ن :بازم میگم به درک!! من که چند وقته حافظ رو ترک کردم این یارهم ندیده میگیرم مثل همیشه بی تفاوت .

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 8:8  توسط منصوره  |