|
|
|
|
|
واژه ها مدتهاست که در مقابلم رنگ باخته اند،کلمات تا روی زبانم می رسند وبعد قفلی میشوند وروی لبانم میخورند.اشکهایم از حلقه چشمم فراتر(فروتر؟) نمیرود،بلکه بغضی میشود برحنجره ام تا نتوان گریستن باشد مراونه توان فریادی حتا!چشمانم تمام خطوط را مرور میکنند ولی مغزم فرمان خطا صادر می کند.همه انگار غریبه اند نگاههای آشنایی که نمی دانم کیستند.انگار مسخ شده ام .اما این،من نیستم . بارها نوشته ام وپاره کرده ام. بارها خوانده ام ولذت نبرده ام .دیگر حتا نمیدانم که حرف ربط را، ویرگول را ،علامت سوال را وحتا نقطه ودونقطه را در کجای جمله ام بگنجانم. صداها را میشناسم هنوز اما اسمها وصورتها به خاطرم نمی آیندیا وقتی به خاطرم می آیند که دلگیرانه از کنارم رفته اند. واما باز کنار تو آرام گرفتم تویی که پیش از این نمی شناختمت وهنوزهم ،تویی که نشناختیم وبعدها هم .در نگاهت، سکوتت، آرامشت وشنواییت رازی نهفته است که مرا به سخن گفتن می کشاند اما باز هم همان مزاحمان همیشگی حرفهایم را نا تمام میگذارند .با آن چشمان جستجو گر ومتعجب از رازی که بین من وتوست .مایی که یکدیگر را نشناختیم ونخواهیم شناخت .از کنارت بلند میشوم غریبه های کنجکاو جایم را پر میکنند آرزو میکنم که ... نه در واقع آرزویی نداشتم که بیان کنم وباز همان بغض ناتمام بر سینه ام سنگینی میکندوفکر میکنم که باید بروم به جایی که همه مثل تو برایم غریبه باشند .شاید به صفحه ای دیگر ووبلاگی جدید بدون همه...
|
||
|
|
|
|
|
بعضی وقتها به خودت که میای میبینی خیلی دیر شده ؛دیگه انگار نه انگار که یک روزی تو هم بوده ای نفس میکشیدی ؛زندگی میکردی، حرف میزدی، راه میرفتی، می خندیدی ،کار میکردی ؛وقتی به خودت میای که میبینی نفس کشیدن وزندگی کردن وحرف زدن و راه رفتن وخندیدن وکارکردن یک عادتی شده که دیگه ازش لذت نمیبری واینجا دوباره جایی میشود برای؟؟دور زدن... ؟برگشتن...؟؟...نه!!
توی کار من عقب گرد ودورزدن وجود ندارد!!باز باید بروم بالاتر روی یک آجرحتا،جایی که تنها یک سروگردن بتوانم بالاتر از دیگران بایستم وکمی جلوتر را ببینم ویک مسیر تازه انتخاب کنم. به همین سادگی میشود پیچیدگیهای زندگی را رد کرد.متفاوت بود ودید که دنیا تا وقتی او نخواهد انتهایی ندارد . از روی یک آجر هم میشود ته دنیا را دید وهم گاهی وقتها پشت سر را و اشتباهات را اگر درس بگیریم ! سال 87 سال عجله ودویدن بود که تا لحظات آغازین سال جدید هم فرصت نشستن پیدا نکردم .سال سفرهای جالب واتفاقات جدید بود .کارهایی کردم که حتا الان در مخیله ام نمی گنجد وهنوز نتوانسته ام باور کنم که آیا این من بوده ام؟؟با این که طی این سالی که گذشت صبورتر وآرامتر شده ام اما هنوز هم دلم میخواهد مثل گذشته شیطنت کنم،بدجنس باشم اما فکر میکنم که دیگر پذیرفته ام که بزرگ شده ام وچاره ای ندارم غیر از تحمل وهیچ چیز بدتر از این نیست که در سالروز تولدم برایم جشن بگیرند وهدیه بدهند چون هرروزی که از کودکی پاک و آسوده خیالی به سمت بزرگسالی وفکر وخیالهای تمام ناشدنی می رویم دیگر بازگشت پذیر نیست برای من که آدم مسئولیت گریزی بودم قبول این همه مسئولیت وکار جدیدوبه پایان رساندن تمام آنها کار ساده ای نبود ولی در تمام این ماهها ردپای توو او را همه جا کنارخودم حس کرده ام او که در همه حال ناظر ومددکار من بوده وهست وخواهد بود وتویی که با قبول توانایی هایم به من پروبال دادی وهر کجا که کم آوردم با حرفها واعمالت اعتماد از دست رفته ام را به من برگرداندی ومشاورم بودی ومن بدون تو من نبودم هر چند می دانم که این حرفها را هیچگاه برای خودت بازگو نخواهم کرد.اما به هر حال همیشه دعاگویت خواهم بود. همیشه بر این باور بوده ام که مشکلات هرچند سخت هم که باشند یک دورانی دارند وبعد از گذشت از آن دوران به راحتی میرسند ولی در زمان گذر پیچیده به نظر می آیند ولی با این حال امیدوارم که امسال سال راحتتری از سال گذشته باشد البته سالی که نکوست از بهارش پیداست و شکر خدا تا این لحظه بهار خوبی بوده است |
||
|
|
|
|
|
از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار کان تحمل که تودیدی همه بر باد آمد
پی نوشت وخیلی بی ربط:لعنت به من که مدتی است، مشترک هفته نامه سلامت شده ام!!. |
||
|
|
|
|
|
سفریه شعره سفر یه قصه ست...
جاتون خالی مشهد خیلی خوش گذشت . زیارت یه دفعه ای مراده خصوصا اگر هنوز ۲۴ ساعت از ارزو کردنش نگذشته باشه
|
||
|
|
|
|
|
روزگار چه زود میگذره
از ۲/۸/۸۲ تا ۲/۸/۸۷مثل برق وباد گذشت از تلخی به شیرینی !!!!!!!! انگار که اصلا غمی نبوده!! ازتصادفی و ویران شدنی و از دست رفتنی!!به پیوندی مبارک !!!!! به هر حال من باز خواهر شوهر شدم وسرم بسیار شلوغه!! علی کوچولو هم۵/۸ ماهه شده ودست بوس عمه جون!
|
||