تبليغاتX
دختر بهار
دختر بهار
87/04/16
اینجامشهدالرضا(ع) ...  
چند روزیه که توی سفرم لذتی که این چند روزه بردم شاید در عمر چندین وچند ساله ی  لاکپشتیم نبرده ام .

خستگی بار کشی و اثاث کشی و کنکوری که نفهمیدم چطور دادم وکارهایی که عاقبت نیمه کاره ماند ومغازه ای که رهایش کرده ام به امان خدا و...و...و... که همگی در دریای پاک وزلال شسته شد وشاید بر فراز نمک آبرود به جا ماندوشاید من آدمی نیستم که ناراحتیهام رو نگه دارم .

واشتباه جبران ناپذیری که مرتکب شده ام وچاره ای برایش ندارم جز بیخیالی مثل همیشه که خودش شامل مرور زمان شود ان شاء الله.

وخانه ی جدید که مدتی است بی تلفن وبی اینترنت ودور از دوستان ودل تنگیهایی که پایان ندارد...

وامامی که بی مقدمه میطلبد مرا ومن همچنان مست ومدهوشم ...

واز همه بهتر وجالبتر پارک آبی موجهای آبی که با هزینه ای نسبتا گزاف وهیجان بی اندازه ای که آدم را تا پای مرگ وسکته ی قلبی میکشاند وحسرتی که به دل نماند.

ودیدار معصومه که از وقتی به مشهد آمده ،فهمیده ام اندکی زیادتر از آنچه میدانسته ام ،دوستش دارم.

 

87/04/04
هستم ولی داغون وخسته ام ...  

 

 

مشترک مورد نظر تا اطلاع ثانوی در دسترس نمیباشد!!!!

 

 

87/03/05
این نه منم ...  
انقدر دچار تغییر شده ام که حتا خودم هم گاهی وقتها شک میکنم که آیا این منم؟؟این منصوره ای که الان دارد راه میرود اینقدر سنگین ومحتاط وبا آرامش همان دختری است که زمانی دیوارها ودرختها ,بچه گنجشکهاو جوجه کلاغها وگربه ها از دستش آسایش نداشتند.ایا این دختری که روی خط عابر پیاده میایستد تا چراغ سبز شودواز خیابان عبور کند همان دختری است که وقتی ازراه رفتن روی  لبه جدول خسته میشد بی محابا به وسط خیابان میپرید وصدای بوق تمام ماشینها را در می آورد؟؟آیا این منم با لبخندی تلخ که هرچه تلاش میکنم موفق به محو کردنش نمیشوم.با این که خودم میدانم غمی در دلم ندارم اما حس میکنم چیزی در وجودم در حال جوشش است که نمیدانم چیست .
اعتقاداتم وحرفهایی که این همه سال به آنها پایبند بوده ام برایم کمرنگ تر شده ونگاهم که از روی غرور از نوک بینی ام فراتر نمیرفت اکنون انقدر خاکی شده که احتیاج به یک اراده ی قوی برای رفت وروب وشستشو وتعمیر اساسی دارد.
برایم سخت است که میبینم اعتمادم به خودم وتواناییهایم آنچنان آسیب دیده که به هیچ وجه قادر به ترمیمش نیستم وبدتر از همه اینکه خودم این همه را باعث شده ام وباز تا خودم نخواهم نمیتوانم از این چاهی که خودم به دست خودم کنده ام بیرون بیایم.
نمیدانم در این سالها این من بوده ام یا الان این منم؟؟آیا الان درست است یا قبلن درست بوده آیا من الان دارم خودم رافریب میدهم یا قبلن این کار را میکرده ام
میدانم که تو هم بی تقصیر نبوده ای ولی کداممان تا چه حد مقصریم؟. من که بی دلیل اعتماد کردم یا تو که اعتمادم را خدشه دار کردی؟؟یا او که باعث تمام این اتفاقهای این چند ماهه بود؟
87/02/29
تحول لحظه ای در قبرستان ...  
وارد قبرستان که میشوم یک لحظه وفقط در یک لحظه ،متنبه میشوم .شالم را جلوتر میکشم ،موهایم را که از پشت سر بیرون زده توی مانتو میگذارم و بعد شال را روی سرم محکم میکنم.بعد از تخته پولاد به پل خواجو میرویم وباز همان آش وهمان کاسه!!خدا ما را می بخشد؟؟
87/02/28
روزهای اردیبهشت بدون باران! ...  
از قدیم گفته اند :هر شکست،مقدمه پیروزی است اما این روزها از بس دست به هرچی میزنم خراب میشه واقعن دیگه اعتماد به نفسم رو از دست دادم.
برای من که هیچ کاری نشد نداره،دیگه خسته کننده شده که هرکاری را باید دوبار انجام بدهم بدتر از همه اینه که همه کارهایم به هم پیچیده شده .از یک طرف کار مغازه از طرف دیگرکارهای تولیدیم که دست تنها باید اداره اش کنم ودرس خواندن که نیروی زیادی از من میگیرد واین کلاسهایی که گاه وبیگاه پیش می آید ومن مشتاقانه ادامه میدهم ونقل مکان کردنمان که مزید بر علت شده وپیر مرا درآورده .نمیدانم تا کی باید این همه هندوانه را تنها با دودست بردارم.
این روزها که میگذرد چه سخت وچه آسان ومن میدانم که روزی به این دلواپسیهایم خواهم خندیدولی الان بااین بی اشتهایی مزمن که ماههاست گرفتارش هستم با این وزن کم کردن های مدام که مرانگران احوالاتم کرده است با این سفر های خواسته ونا خواسته وبااین خستگیها، نمیدانم چگونه پایان پیدا میکند.
وسوسه چیز بدی است ومن باید با آن کنار بیایم . وسوسه پول وکار ودرس خواندن که مرا تا دیر وقت بیدار نگه میدارد وصبح خروسخوان بیدارم میکندو خستگیهایی که تمامی ندارد وساعتهایی که آنچنان تند وسریع که من به گرد پایشان نمیرسم ودلنگرانیهایم برای تو که مرا از چرت کوتاه بعداز ظهرهایم چنان میپراند که لذت یک ساعت استراحت در سکوت را به سردردی عذاب آور تبدیل میکند.
راستی برایم نگفتی که چهارشنبه ساعت سه بعد از ظهر کجا بودی؟؟هان؟؟